نصیحت یه شوهر به زنش: هر وقت یه سوسک تو دستشویی دیدی با دمپایی فورا نکوب رو سرش…

بی توجه از بغلش رد شو… این کار از صدتا فحش براش بدتره
====================
غضنفر مي‌ميره مي‌ره اون دنيا، ازش مي‌پرسن چي شد مُردي؟ ميگه داشتم شير مي‌خوردم ! ميگن: شيرش فاسد بود؟ ميگه نه بابا، گاوه يهو نشست
=========================
رئيس: خجالت نمي‌كشي تو اداره داري جدول حل مي‌كني؟ كارمند: چكار كنيم قربان، اين سروصداي ماشينها كه نمي‌ذاره آدم بخوابه!
======================
لره تو قرعه کشی بانک شرکت می‌کنه، براش شیش ماه زندان در میاد
=======================
هفـــت سالــــم بود با مامـــنم رفته بودم بیــــرون واســـــه خرید
حالا اینـــش که چطو گــم شــــدم بمـــونه !!!

 

بقیه تو ادامه مطلب !!!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا در شنبه 12 مرداد1392 و ساعت 6:55 بعد از ظهر |

 

اسم عشقتون رو ببینید.اگه الکی بود فحش بدید.از این بهتر؟؟؟

گوشه ی چشمتو بکش تا چشمات بشه مثل ژاپنی ها بعدش ب عکس نگاه کن؟؟؟!!!

به عکس نکاه کن و عشقتو ببین . 

خوب اسم عشق شما چی بودش؟

 

+ نوشته شده توسط رضا در شنبه 12 مرداد1392 و ساعت 6:16 بعد از ظهر |

دختر: می دونی فردا عمل قلب دارم؟

پسر: آره عزیز

دلم دختر: منتظرم میمونی؟ ...

پسر رویش را به سمت پنجره اطاق دختر برمیگرداند

تا دختر اشکی که از گونه اش بر زمین میچکد را نبیند

پسر: منتظرت میمونم عشقم ... ...

دختر: خیلی دوستت دارم

پسر: عاشقتم عزیزم ...

بعد از عمل سختی که دختر داشت و بعد از چندین ساعت بیهوشی

کم کم داشت هوشیاری خود را به دست می آورد به آرامی چشم باز کرد

و نام پسر را زمزمه کرد و جویای او شد

پرستار: آرووم باش عزیزم تو باید استراحت کنی

دختر: ولی اون کجاست؟

گفت که منتظرم میمونه به همین راحتی گذاشت و رفت

پرستار: در حالی که سرنگ آرامش بخش را در سرم دختر خالی میکرد

رو به او گفت: میدونی کی قلبش رو به تو هدیه کرده؟

دختر: بی درنگ که یاد پسر افتاد

و اشک ازدیدگانش جاری شد: آخه چرا؟؟؟؟؟؟

چرا به من کسی چیزی نگفته بود و بی امان گریه میکرد

پرستار: شوخی کردم بابا ! رفته

دستشویی الان میآد!!!

 

+ نوشته شده توسط رضا در شنبه 12 مرداد1392 و ساعت 5:34 بعد از ظهر |

مصاحبه برای استخدام

مصاحبه کننده : در هواپیمائی 500 عدد آجر داریم، 1 عدد آنها را از هواپیما به بیرون پرتاب میکنیم. الان چند عدد آجر داریم ؟

متقاضی : 499 عدد !

مصاحبه کننده : سه مرحله قرار دادن یک فیل داخل یخچال را شرح دهید.

متقاضی : مرحله اول: در یخچالو باز میکنیم - مرحله دوم: فیلو میذاریم تو یخچال - مرحله سوم: در یخچالو میبندیم !!

مصاحبه کننده : حالا چهار مرحله قرار دادن یک گوزن در یخچال را توضیح دهید !

متقاضی : مرحله اول: در یخچالو باز میکنیم - مرحله دوم: فیلو از تو یخچال در میاریم - مرحله سوم: گوزنو میذاریم تو یخچال - مرحله چهارم: در یخچالو میبندیم !!

مصاحبه کننده : شیر واسه تولدش مهمونی گرفته، همه حیوونا هستن جز یکی. اون کیه ؟

متقاضی : گوزنه که تو یخچاله !!

مصاحبه کننده : چگونه یک پیرزن از یک برکه پر از سوسمار رد میشود ؟

متقاضی : خیلی راحت، چون سوسمارا همشون رفتن تولد شیر !!

مصاحبه کننده : سوال آخر. اون پیرزن کشته شد، چرا ؟

متقاضی : امممممممم، نمیدونم، غرق شد ؟

مصاحبه کننده : نه، اون یه دونه آجری که از هواپیما انداختی پائین خورد تو سرش مرد !!! شما مردود شدین، نفر بعدی لطفا :|

+ نوشته شده توسط رضا در شنبه 12 مرداد1392 و ساعت 4:41 بعد از ظهر |

اگه به این سوال جواب بدهید یعنی خیلی... !!؟

3 نفر با هم میرن ساعت فروشی، یه ساعت میخرن 30000 تومن و نفری 10000 تومن میدن.
صاحب مغازه به شاگردش میگه قیمت ساعت 30000 تومن نبوده 25000 تومن بوده. برو 5000 تومن بهشون برگردون.
شاگرد مغازه از این 5 تومن 2 تومنشو واسه ی خودش برمیداره، و 3 تومن دیگرو میده به اون سه نفر، نفری 1000 تومن. پس با برگشت 1000 تومن به هر نفر، اونها هرکدوم 9000 تومن دادند.
حالا سوال اینجاست اگه 9×3 = 27 و 2 تومنم که شاگرد مغازه برداشته ، کلا میشه 29 تومن. پس 1000 تومن دیگه کجاست؟


طراح سوال : پروفسور حسابی

لطفا دوستانی که می توانند در نظر ها جواب سوال را بدهند .

 

+ نوشته شده توسط رضا در جمعه 1 مهر1390 و ساعت 3:27 بعد از ظهر |

 

 

 

بقیه تو ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه 5 خرداد1390 و ساعت 2:20 بعد از ظهر |

The Largest and Most Beautiful Bridges (46 pics)

 

تو ادامه مطلب بازم هست قشنگ و جالبه .!؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه 5 خرداد1390 و ساعت 2:1 بعد از ظهر |
هيچ وقت از يك فيل سبقت نگيريد !

SALIJOON


بقیه تو ادامه مطلب حتما ببینید.

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه 5 خرداد1390 و ساعت 1:52 بعد از ظهر |

چرا آخرین روز آذرماه شب یلدا نام گرفت؟

واژه «یلدا» واژه ایست برگرفته از زبان سریانی (که از لهجه‌های متداول زبان «آرامی» است) به معنای تولد. زبان «آرامی» یکی از زبان‌های رایج در منطقه خاورمیانه بوده است. (برخی بر این عقیده اند که این واژه در زمان ساسانیان که خطوط الفبا از راست به چپ نوشته می‌شده، وارد زبان پارسی شده است).

واژه یلدا به معنای زایش زادروز و تولد است. ایرانیان باستان با این باور که فردای شب یلدا با دمیدن خورشید، روزها بلندتر می‌شوند و تابش نور ایزدی افزونی می‌یابد، آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید می‌خواندند و برای آن جشن بزرگی بر پا می‌کردند. و از این رو به ماه دهم دی (به معنای روز) میگفتند که ماه تولد خورشید بود.

+ نوشته شده توسط رضا در سه شنبه 30 آذر1389 و ساعت 12:53 بعد از ظهر |

+ نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه 3 شهریور1389 و ساعت 1:5 قبل از ظهر |

مشترکین تلفن همراه اعتباری می توانند با استفاده از این سرویس 5 نفر از اعضای خانواده و یا دوستان خود را در لیست همراهان اول خود قرار داده و در مدت زمانی سه ماه از 20 % تخفیف در مکالمه با این شماره تلفن ها بهره مند گردند.

روش های تلفن گویای 444 (IVR) ، پیام کوتاه (SMS)، کد های میان بر (USSD) و پرتال همراه اول این امکان را به مشترکین می دهد تا با انتخاب ساده ترین و مناسب ترین روش بتوانند از این سرویس استفاده نمایند .

مشترکین تلفن همراه اعتباری می توانند تمامی شماره تلفن های همراه اول با پیش شماره 91 و شماره تلفن های ثابت را به لیست همراهان اول خود اضافه نمایند.

اضافه نمودن شماره تلفن های سایر اپراتور ها در لیست همراهان اول امکان پذیر نمی باشد.

 

متن کامل در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه 3 شهریور1389 و ساعت 0:33 قبل از ظهر |
 
معرفی سرویس

مشترکین تلفن همراه اعتباری می توانند با استفاده از این سرویس مبلغ اعتبار مورد نظر خود را به شماره دیگری انتقال دهند. برای این منظور از دو روش کد های میان بر (USSD) و تلفن گویای 444 (IVR) می توان استفاده نمود.

 
 

روش کد های میان بر (USSD)

 
 

نحوه انتقال اعتبار :

 

در این روش با ارسال کد های میان بر با فرمت ذیل می توان اعتبار مورد نظر را انتقال داد:

 

 

# (********9891)شماره مشترک دریافت کننده *میزان اعتبار* رمز انتقال *132*

 

·        رمز انتقال :

برای دریافت این رمز، یک پیام کوتاه بدون متن به شماره 8910 ارسال تا رمز انتقال که عددی 8 رقمی می باشداز طریق پیامک برای شما ارسال گردد

 

متن کامل در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا در سه شنبه 2 شهریور1389 و ساعت 6:28 بعد از ظهر |
عکس: جورج بوش در چهلستون اصفهان

شبکه ایران- ایران در زمان رژیم پهلوی یکی از نزدیک ترین متحدان آمریکا در جهان محسوب می شد و بین شاه و سیاستمداران آمریکایی (خصوصاً جناح جمهوری خواه) روابط گرم و دوستانه ای برقرار بود.

این عکس مربوط به سفر جورج بوش پدر به ایران در اردیبهشت ماه سال 1356 است که او را در چهلستون اصفهان نشان می دهد. جورج بوش پدر حدوداً سه سال پس از این تاریخ به معاونت اول ریاست جمهوری آمریکا و حدوداً 11 سال پس از این تاریخ به ریاست جمهوری آمریکا رسید و در زمان این سفر یکی از اعضای ارشد حزب جمهوری خواه محسوب می شد. نعمت الله نصیری (رئیس ساواک) هم در این عکس دیده می شود:

+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه 24 مرداد1389 و ساعت 0:42 قبل از ظهر |

به نام خدای عاشقان

سلام عشق من

امیدوارم که خوبه خوب باشی...الان که دارم مینویسم شب 5شنبه هست و ساعت 8 شب...گفتم فردا که وقت نمیکنم بنویسم بذار الان بنویسم...

جمعه به گفته ی خیلیها روز عشق هست(ولی هنوزم که هنوزه میگم شنبه یعنی 14 فوریه ولن هست...)

روز عشق بر عاشقان مبارک...از جمله خودم و خودت...یه تبریک سفارشی واسه تنها بهانه ی زندگیم...واسه عشقم جوونم نفسم..واسه حسنم...

الان که مینویسم هدیه تو راهه و وقتی اینو میخونی به دستت رسیده به احتمال زیاد...

درسته هدیه ی خیلی کوچیکیه...درسته بهم ریخته توی بار و ...ولی اون دفتری که میبینی با کلی عشق نوشتم...با تمام وجود روی تصاویرش کار کردم...اون تصویرارو خودم نکشیدم یعنی کشیدم ولی طرحش واسه کسه دیگه ای بوده و من راستشو بخوای کپ زدم..

امیدوارم که خوشت اومده باشه..حواست به دستبندم(یعنی دستبندت باشه)..اونو هم خیلی دوسش دارم...امیدوارم که لیاقت داشتنه حلقه ات رو داشته باشم...خودبه خود اشک از چشام اومد...دلم خیلی گرفته...باشه بابا پاکشون میکنم...

.

.

.بیا خوب شد؟؟؟

اگه بودی خیلی برنامه ها داشتم واست...انشالله واسه تولدت جبران میکنم...دوست داشتم چیزی میگرتم که دهن پر باشه و پزش رو بیای ولی خیلی گرون بودن و نتونستم بگیرم...بازم شرمنده....

حرفای قشنگ بزنیم امروز رو...

يک بوسه زلبهاي تودرخواب گرفتم/گوئي که گل ازچشمه مهتاب گرفتم

هرگزنتواني که زمن دوربماني/چون عکس تورادردل خودقاب گرفتم

 

اینم از حرف قشنگ...

چقدر دوست داشتم پیشت بودم...چقدر دوست داشتم خودم هدیه تو میدادم نه مامور پست نه به دست آبجی معصوم یا هر کسه دیگه ای...دوست داشتم وقتی هدیه تو بهت میدادم بوست میکردم...اذیتت میکردم واسه دادنه کادو...دوست داشتم از ذوق میپریدم تو بغلت...

ایشالله دفعات بعدی...

خیلی دلم میخواد شارژ میگرفتم و باهات صحبت میکردم ولی گفتی نگیر...گفتی که خیلی خودخواهی ...حالا میخوام ثابت کنم که واسه تو بود...واسه خودم بود...نه خودخواهیم...امیدوارم ببخشیم...دیگه با دل خوش برو دانشگاه...

همه میگن روز ولنتاین روز عاشقاست...روز بهم رسیدنه...ما عاشق هستیم ولی بهم نرسیدیم...خدامون بزرگه مگه نه؟؟؟آره که هست...حتما یه حکمتی توی تک تکه کاراش هست...دوریمون...دلتنگیامون...

نمیدونم چی بگم؟؟؟بذار چندتا شعر پیدا کنم واست بذارم...بعضیاش هم اس ام اسایی هست که میخواستم واست بفرستم که هم شارژ نداشتم و هم گوشی تو خاموش بود....

گل سرخ یادم رفت واست بذارم..البته تا وقتی بهت برسه پژمرده میشد...

 

 

خيره مي شوم به عقربه ها مي شمارم لحظه هاي بودنت را چشمانم را كه مي بندم گاه گاهي برايم مي خواني دفتر سفيدم را مي گشايم مي نشينم در خلوت اتاقم و از سرماي نبودنت خود را در آغوش مي كشم و سكوتِ لحظه هايم را مي نگارم براي كسي كه مثل خون تو رگهامه

.

.

.

 

 

وقتي مي خواهم بگويم چقدر برام عزيزي واژه ها کم مي آورند به همين جهت ساده مي گويم که دوستت دارم

.

.

.

 

خوبي خوبتر از تمام فصل هاي عاشق تو مهرباني مهربانتر از نسيمي كه به وقت تنهايي هم آواز دلتنگي ام بود.توعزيزي عزيزتر از هوايي كه هر لحظه مهمان وجودم مي شود.عاشقانه مي پرستمت واي كاش هرگز پناه امن دستهايت را از وجود بي ارزشم نگيري...دوستت دارم با تمام وجودم

.

.

.

 

تو را به جاي همه كساني که نمي‌شناختم دوست مي‌دارم تو را به جاي همه روزگاراني که نمي‌زيسته‌ام دوست مي‌دارم براي خاطر عطر گستره‌ي بيکران و براي خاطر عطر نان گرم براي خاطر برفي که آب مي‌شود، براي نخستين گل، براي خاطر جانوران پاکي که آدمي نمي‌رماندشان تو را به جاي همه كساني که دوست نمي‌دارم دوست مي‌دارم تو را براي دوست داشتن دوست مي‌دارم

.

.

.

 تو را چون موج دريا دوست دارم تو را چون عطر گلها دوست دارم بخند اي غنچه زيباي مستي که من خنديدنت را دوست دارم

 

همه ی اینا رو گفتم همه یاینا حرفای دلمه بابا یک کلمه میخوام بگم دوست دارم با همه ی وجودم...با چه زبونی بهت بگم...جوونمم میدم برات چه طوری بگم؟؟؟چه جوری بهت ثابت کنم جوونمی نفسمی عمرمی...دوست دارم حسن...دوست دارم...

دیگه هیجی به ذهنم نمیرسه...

خدای عاشقا پشت و پناهت

دوست دارم

یاعلی

 

مزاحمت نمیشم...دیگه شرمنده بخاطر هدیه ی کوچیک و ناقابلم...

خوش باشی و سربلند...

یاعلی

+ نوشته شده توسط رضا در جمعه 25 بهمن1387 و ساعت 10:3 قبل از ظهر |
با عرض پوزش برای تاخیر سه ماهه من اینم برای شما دوستان عزیز .

http://www.iranalive.org/

یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید 
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم
تو هیچ دلیلی رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داری؟ 
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم
ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
 
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی، 
صدات گرم و خواستنیه، 
همیشه بهم اهمیت میدی، 
دوست داشتنی هستی، 
با ملاحظه هستی، 
بخاطر لبخندت،
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره 
عشق دلیل میخواد؟ 
نه!معلومه كه نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم
عشق واقعی هیچوقت نمی میره
این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره
"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم
"ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم 
"سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه"

+ نوشته شده توسط رضا در جمعه 25 بهمن1387 و ساعت 9:59 قبل از ظهر |

عشق و دیوانگی !

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org


در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود، فضيلت ها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی كاری خسته و كسل شده بودند.
ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت بياييد يك بازي بكنيم مثل قايم باشك.
همگي از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد، من چشم مي گذارم و از آنجايي كه کسی نمي خواست دنبال ديوانگي برود همه قبول كردند او چشم بگذارد.
ديوانگي جلوي درختي رفت و چشم هايش را بست و شروع كرد به شمردن .. يك .. دو .. سه .. همه رفتند تا جايي پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد، خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد، اصالت در ميان ابرها مخفي شد، هوس به مركز زمين رفت، دروغ گفت زير سنگ پنهان مي شوم اما به ته دريا رفت، طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد و ديوانگي مشغول شمردن بود هفتاد و نه ... هشتاد ... و همه پنهان شدند به جز عشق كه همواره مردد بود نمي توانست تصميم بگيريد و جاي تعجب نيست چون همه مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است، در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد نود و پنج ... نود و شش. هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و بين يك بوته گل رز پنهان شد.

ديوانگي فرياد زد دارم ميام. و اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود زيرا تنبلي، تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و بعد لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود، دروغ ته درياچه، هوس در مركز زمين، يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق و از يافتن عشق نا اميد شده بود. حسادت در گوش هايش زمزمه كرد تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است.
ديوانگي شاخه چنگك مانندي از درخت چيد و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي دست كشيد عشق از پشت بوته بيرون آمد درحالی که با دستهايش صورتش را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون مي زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند او كور شده بود! ديوانگي گفت من چه كردم؟ من چه كردم؟ چگونه مي توانم تو را درمان كنم؟ عشق پاسخ داد تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كمكم كني مي تواني راهنماي من شوي.
و اينگونه است كه از آنروز به بعد عشق كور است و ديوانگي همواره همراه اوست! و از همانروز تا همیشه عشق و دیوانگی به همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...

 

عشق يعني مستي و ديـــوانگي
عشق يعني ز خــــود بيــگـــانگي

عشق يعني شعله بر خرمن زدن
عشق يعني رسم دل بر هم زدن



+ نوشته شده توسط رضا در دوشنبه 20 آبان1387 و ساعت 1:1 قبل از ظهر |
من قلبی ناتوان دارم که به اراده ی تو سپرده ام، دلبستگی به تو سراسر وجود مرا پر کرده است. اگر عشق مرا نپذیری از فراقت جان خواهم داد. من به آنچه تو راضی باشی راضیم و هر چه بگویی اطاعت می کنم. رضای تو رضای من است. به حق کعبه و صفا مرا به همسری بپذیر و از خویش دور نگردان که پیوسته به یاد توام. هیچ برق روشنایی نمی بینم مگر اینکه چهره ی نورانی تو را به خاطر می آورم. آیا می شود که انتظارم به سر آید و آیا می شود خورشید در خانه ام فرود آید؟
+ نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه 9 آبان1387 و ساعت 6:59 قبل از ظهر |

به نظر شما كشيدن سيگار ضرر هم داره ؟!
 

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org


شاید سیگار کشیدن برای سلامتی ضرر داشته باشد و البته هم كه داراي ضررهاي بيشماري است، اما حداقل برای حیات وحش، و شايد هم لااقل برای پرندگان می تواند مفید باشد! البته اين استدلال رو اصلا جدي نگيريد و حمل بر تبليغ كردن براي مصرف افيوني بنام سيگار به حساب نياريد. ولي بد نيست بدانيد كه برایان کلاوس همیشه از حیات خلوت خانه اش برای سیگار کشیدن استفاده می کرده و ته سیگارهاي مصرف شده را هم درون یک سطل زباله معدوم می نموده است تا اینکه زماني تصمیم به ترک سیگار کشیدن می کند و مدتها پا به حیات خلوت نمی گذارد. یک روز صبح که به صورت اتفاقی به حیاط خلوت می رود با این پرنده ی مهاجر روبرو می شود که از این ته سیگارهای انباشته شده لانه ای برای خود ساخته و در آن تخمگذاری هم کرده!
 

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

جوجه ی تازه سر از تخم درآورده در درون انبوه ته سیگارها هم قابل توجه است!

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

+ نوشته شده توسط رضا در شنبه 27 مهر1387 و ساعت 1:31 قبل از ظهر |


گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org
 

اين داستان واقعي است و به اواخر قرن 15 بر مي گردد.
در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با 18 فرزند زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي 18 ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد. در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رويايي را در سر مي پروراندند. هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد.
يك شب پس از مدت زمان درازي بحث در رختخواب، دو برادر تصميمي گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده مي بايست براي كار در معدن به جنوب مي رفت و برادر ديگرش را حمايت مالي مي كرد تا در آكادمي به فراگيري هنر بپردازد، و پس از آن برادري كه تحصيلش تمام شد بايد در چهار سال بعد برادرش را از طريق فروختن نقاشي هايش حمايت مالي مي كرد تا او هم به تحصيل در دانشگاه ادامه دهد.
آن ها در صبح روز يك شنبه در يك كليسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن هاي خطرناك جنوب رفت و براي 4 سال به طور شبانه روزي كار كرد تا برادرش را كه در آكادمي تحصيل مي كرد و جزء بهترين هنرجويان بود حمايت كند. نقاشي هاي آلبرشت حتي بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصيلي او درآمد زيادي از نقاشي هاي حرفه اي خودش به دست آورده بود.
وقتي هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر براي موفقيت هاي آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال يك ضيافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ايستاد و يك نوشيدني به برادر دوست داشتني اش براي قدرداني از سال هايي كه او را حمايت مالي كرده بود تا آرزويش برآورده شود، تعارف كرد و چنين گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا مي تواني به نورنبرگ بروي و آرزويت را تحقق بخشي و من از تو حمايت ميكنم.
تمام سرها به انتهاي ميز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازير شد. سرش را پايين انداخت و به آرامي گفت: نه! از جا برخاست و در حالي كه اشك هايش را پاك مي كرد به انتهاي ميز و به چهره هايي كه دوستشان داشت، خيره شد و به آرامي گفت: نه برادر، من نمي توانم به نورنبرگ بروم، ديگر خيلي دير شده، ‌ببين چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندين بار شكسته و در دست راستم درد شديدي را حس مي كنم، به طوري كه حتي نمي توانم يك ليوان را در دستم نگه دارم. من نمي توانم با مداد يا قلم مو كار كنم، نه برادر، براي من ديگر خيلي دير شده...

بيش از 450
سال از آن قضيه مي گذرد. هم اكنون صدها نقاشي ماهرانه آلبرشت دورر قلمكاري ها و آبرنگ ها و كنده كاري هاي چوبي او در هر موزه بزرگي در سراسر جهان نگهداري ميشود.
يك روز آلبرشت دورر براي قدرداني از همه سختي هايي كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پينه بسته برادرش را كه به هم چسبيده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصوير كشيد. او نقاشي استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاري كرد اما جهانيان احساساتش را متوجه اين شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا كننده" ناميدند.
 

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

اين اثر خارق العاده را مشاهده كنيد
انديشه كنيد و به خاطر بسپاريد كه مسلما روياهاي ما با حمايت ديگران تحقق مي يابند.

+ نوشته شده توسط رضا در شنبه 13 مهر1387 و ساعت 0:43 قبل از ظهر |

دلايلي محكم برای اینکه به مرد بودن يا (زن بودن) خود افتخار کنید !

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

20 دلیل محكم و منطقي برای اینکه به مرد بودن خود افتخار کنید :

1. نام خانوادگی بچه هايتان تابع نام خانوادگي شما است.

2. مدت زمان مکالمه ی تلفنی شما حد اکثر 30 ثانیه است.

3. برای یک مسافرت یک هفته ای تنها یک ساک کوچک دستی نیاز دارید.

۴. و.....

20 دلیل محكم و منطقي برای اینکه به زن بودن خود افتخار کنید :

1. نام هر گل زيبايي كه در طبيعت است را روي شما مي گذارند.

2. به راحتي و با اعتماد به نفس هر وقت كه لازم بود گريه مي كنيد و غم و غصه هايتان را در دل جمع نمي كنيد تا سكته كنيد.

3. آن قدر حرف براي گفتن داريد كه هرگز كم نمي آوريد.

۴. و......

بقیه دلایل تو ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه 7 مهر1387 و ساعت 1:58 قبل از ظهر |


جانشيني براي پادشاه

102342.jpg

روزي از روزها، پادشاهي سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمنان از دست داده بود، تصميم گرفت براي خود جانشيني انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ي گياهي داد و از آنها خواست، دانه را در يک گلدان بکارند تا دانه رشد كند و گياه رشد کرده را در روز معيني نزد او بياورند.
پينک يکي از آن جوان ها بود و تصميم داشت تمام تلاش خود را براي پادشاه شدن بکار گيرد، بنابراين با تمام جديت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولي موفق نشد. به اين فکر افتاد که دانه را در آب و هواي ديگري پرورش دهد، به همين دليل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمايش کرد ولي موفق نشد.
پينک حتي با کشاورزان دهکده هاي اطراف شهر مشورت کرد ولي همه اين کارها بي فايده بود و نتوانست گياه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسيد. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گياه کوچک خودشان را در گلدان براي پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد.
وقتي نوبت به پينک رسيد، پادشاه از او پرسيد: پس گياه تو کو؟
پينک ماجرا را براي پادشاه تعريف کرد...
در اين هنگام پادشاه دست پينک را بالا برد و او را جانشين خود اعلام کرد! همه جوانان به اين انتخاب پادشاه اعتراض کردند.
پادشاه روي تخت نشست و گفت: اين جوان درستکارترين جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراين هيچ يک از دانه ها نمي بايست رشد مي کردند.
پادشاه ادامه داد: مردم به پادشاهي نياز دارند که در عين راستگويي و درستكاري با آنها صادق باشد، نه آن پادشاهي که براي رسيدن به قدرت و حفظ آن دست به هر عمل ريا كارانه اي بزند!

+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه 7 مهر1387 و ساعت 1:48 قبل از ظهر |
سوالاتی جالب و پاسخ های باور نکردنی
 
لطفا ابتدا سوالات را پاسخ دهید و سپس جواب ها رو ببینین....
خودتون رو هم گول نزنید...
اما سئوالات !!
 
مسئله 1 - فرض کنید راننده یک اتوبوس برقی هستید. در ایستگاه اول 6 نفر وارد اتوبوس می شوند ، در ایستگاه دوم 3 نفر بیرون می روند و پنج نفر وارد می شوند . راننده چند سال دارد ؟
 
مسئله 2 - پنج کلاغ روی درختی نشسته اند ، 3 تا از آنها در شرف پرواز هستند . حال چه تعداد کلاغ روی درخت باقی می ماند؟
 
مسئله 3 - چه تعداد از هر نوع حیوان به داخل کشتی موسی برده شد ؟
 
مسئله 4 - شیب یک طرف پشت بام شیروانی شکلی ، شصت درجه است و طرف دیگر 30 درجه است . خروسی روی این پشت بام تخم گذاشته است . تخم به کدام سمت پرت می شود ؟
 
مسئله 5 - این سوال حقوقی است . هواپیمایی از ایران به سمت ترکیه در حرکت است و در مرز این دو سقوط می کند ، بازمانده ها را کجا دفن می کنند ؟
 
مسئله 6 - من دو سکه به شما می دهم که مجموعش 30 تومان می شود. اما یکی از آنها نباید 25 تومانی باشد . چطور ؟
جواب ها
============ ========= ========= ========= = 
مسئله 1 - راننده اتوبوس هم سن شما باید باشد . چون جمله اول سوال می گوید " تصور کنید که راننده اتوبوس هستید."
 
مسئله 2 - همه کلاغ ها ، چون آنها فقط " در شرف پرواز " هستند و هنوز از روی درخت بلند نشده اند..( اگر جواب شما 2=3-5 بوده بدانید دوباره محاسبات جلوی تفکرتان را گرفته است.)
 
مسئله 3 - هیچ . آن نوح بود که حیوانات را به کشتی برد و نه موسی ( "چه تعداد " جلوی فکر کردن شما را گرفته است.)
 
مسئله 4 - هیچ کدام . خروس ها که تخم نمی گذارند.اگر شما سعی کردید جواب توسط محاسبات و مقایسه اعداد بدست آورید ، شما دوباره به وسیله اعداد منحرف شدید.
 
مسئله 5 - بازمانده ها را دفن نمی کنند . آنها جان سالم بدر برده اند . شما به وسیله کلمات حقوقی و دفن کردن منحرف شده اید.
 
مسئله 6 - یک 25 تومانی و یک 5 تومانی . به یاد بیاورید ( فقط یکی از آنها ) نباید 25 تومانی باشد و همین طور هم هست . یک سکه 5 تومانی داریم.شما با عبارت " یکی از آنها نباید … " فریب خوردید.
+ نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه 4 مهر1387 و ساعت 2:40 قبل از ظهر |

انعکاس زندگی

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

پدر و پسري مشغول قدم زدن در كوه بودند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد، به زمین افتاد و ناخودآگاه فرياد کشید: آآآی ی ی !!
صدایی از دوردست آمد: آآآی ی ی!!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب از پدرش پرسید: چه خبر است؟
پدر لبخندی زد و گفت: پسرم، توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!
صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!
پسرک باز بیشتر تعجب کرد. پدر توضیح داد: مردم می گویند این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی، زندگی عیناً به تو جواب میدهد.
اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتماً به دست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را به تو خواهد داد.

بله ! خواستن تمام چيزهايي كه ما انتظارش را داريم به يك تصوير ذهني ايده آل بستگي دارد. این تصویر ذهنی شماست كه به شما شادی یا غم‌، موفقیت‌، یا شكست‌، خوشبختی و یا درد و رنج را هديه می‌دهد. تصویر ذهنی شما می‌تواند به شما كمك كند تا آنچه را برای رسیدن به شادی و رضایت لازم دارید انجام دهید، می‌تواند به شما كمك كند تا از زندگی خود لذت ببرید، می‌تواند اسباب اعتماد به نفس و اطمینان به كار و فعالیت هایی باشد كه شما برای زمان فراغت خود انتخاب می‌كنید، مصمم بر شاد زیستن شوید، از روی خیرخواهی به ارزیابی خودتان بپردازید، بهترین و طلایی‌ترین لحظات زندگی را در ذهن مجسم كنید و با توجه به واقعیت‌ها، نه خیالات واهی‌، بلكه براساس تصویر مثبت كه از واقعیات زندگی دارید، این تصویر خوشایند از خویش را تقویت كنید.
مراقب باشيد تا تصویر ذهنی خود را جایی گم نكنيد تا بهمراه آن انگیزه خوشبخت شدن را از دست دهيد‌. مواظب خودتان و روحتان و اندیشه‌های قشنگتان باشید‌. نگذارید كه هیچ باد مخالفی ابرهای سیاه را روبه‌روی پنجرهٔ رو به اقبال ذهنتان بیاورد تا موفقيت و خوشبختي در زندگي را آنطور كه مي پسنديد تجربه كنيد !

+ نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه 4 مهر1387 و ساعت 2:20 قبل از ظهر |

تشكري عجيب از پدر و مادر !
 

يك مرد براي قدرداني از زحمات پدر و مادرش، به شكل عجيبي از آنها قدرداني كرد.

به گزارش ايسنا، به نقل از خبرگزاري شينهوا، "گلن فرتيزار" از اهالي لاسال ايالت فيلادلفيا براي آنكه پدر و مادر خود را شگفت‌زده كند، در مزرعه ذرتشان يك‌هزار دالان با تصاوير والدينش درست كرده و همراه يك نوشته به آنان تقدير كرد.

"پدر و مادر متشكرم"

هنگامي كه والدين اين پسر با استفاده از بالگرد و از بالاي مزرعه اين تصوير را مشاهده كردند، قادر به صحبت كردند نبودند و تنها گريه مي كردند.

"اد و ايلين فرتيزلر" 63 سال است كه با يكديگر ازدواج كرده و و در سال 1955 اين مزرعه كاشت ذرت را در لاسال ايالت فيلادلفيا خريدند. آنان داراي پنج فرزند هستند.

اين هم تصويري هوايي از اين اقدام تشكر آميز كه در نوع خود بي سابقه است !
 

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

+ نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه 4 مهر1387 و ساعت 2:18 قبل از ظهر |

مردی دو قلوی خود را به دنیا آورد!!!

 

 

چندی پیش گزارشی از مردی که به نظر می رسید باردار است منتشر شده است. شکم این مرد که سانجو باگات (Sanju Bhagat) نام دارد به طور ناگهانی ورم کرده و به نظر می رسید که در حال زایمان می باشد.


او که در شهر ناگپور (Nagpur) در هند زندگی می کند میگوید در تمام طول زندگی از شکم متورم و بزرگ خود احساس خجالت و ناراحتی می کرده است، ولی بالاخره یک شب ناراحتی ظاهری او به نگرانی بسیار بزرگتری تبدیل شد و او را به سرعت راهی بیمارستان کردند.

در ابتدا پزشکان فکر می کردند که غده سرطانی بزرگی در شکم باگات وجود دارد بنا براین تصمیم به جراحی و خارج سازی آن از شکم مرد گرفتند. پزشکان فکر می کردند که این تومور به قدری بزرگ است که به دیافراگم وی فشار وارد آورده و تنفس او را با مشکل روبه رو کرده است.

ولی آنها پس از آغاز جراحی متوجه پدیده عجیبی شدند که تا کنون با آن برخورد نداشتند، بعد از شکافت عمیق شکم مرد یک گالن حاوی مایعات در شکم او پاره شد و سپس اتفاق بسیار عجیبی رخ داد که حیرت همگان را برانگیخت.

پزشکان متوجه تعداد بسیار زیادی استخوان در داخل شکم مرد شدند، در ابتدا یک عضو از بدن و سپس عضو دیگری، مقداری مو، یک فک و قسمتهایی از اعضا تناسلی را از شکم مرد خارج کردند.

در داخل شکم باگات یک موجود ناقص وجود داشت که پا و دست کاملا شکل گرفته و کامل با ناخن های بسیار بلند داشت.

در ابتدا به نظر می رسید که این مرد هندی باردار بوده و بچه ای در شکم خود پرورش داده ولی گروه پزشکی بیمارستان هند متوجه شدند که برادر دو قلوی باگات در شکم وی قرار داشته که به تدریج در شکم او رشد پیدا کرده و به قدری بزرگ شده که زندگی او را در خطر انداخته است.

"جنین در جنین" یکی از شگفت انگیز ترین پدیده های پزشکی در دنیا به شمار می آید. جنینی که در درون جنین دیگر قرار دارد از خون دوقلوی خود حتی بعد از تولد همچنان تغذیه می کند تا جاییکه کاملا رشد کند.
پزشکان هندی خاطر نشان کرده اند که تا کنون کمتر از 90 مورد جنین در جنین در تاریخ پزشکی در دنیا مشاهده شده است.
 

+ نوشته شده توسط رضا در سه شنبه 2 مهر1387 و ساعت 6:12 قبل از ظهر |


قدرت اندیشه

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

پیرمرد تنهايي در مزرعه اش زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود ولي چاره اي ديگر نبود تا از او كمك بگيرد.
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال با اين وضعيت نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. ولي در صورتي هم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.
دوستدار تو پدر.

زمان زيادي نگذشت تا اينكه پیرمرد تلگرافي را با اين مضمون دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام !
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند.
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهي چه کني ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا میتوانستم برایت انجام بدهم !
 

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید
مسلما می توانید از عهده ي آن بخوبي برآييد.
مانع فقط ذهن است !
نه اینکه شما در کجا هستید و آيا انجام كاري حتي در دور دست ها امكان پذير هست يا نه ...!

+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه 31 شهریور1387 و ساعت 2:49 قبل از ظهر |

اثباتي ساده براي وجود خدا !

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org
 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتی به موضوع "خدا " رسیدند. آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟

آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند. آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش بلند و اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد ! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.
 

با تشكر از : علي درخشاني



راستي ! چرا يافتن خدا براي خيلي از ماها اينقدر دشوار است ؟


شايد جواب اين سوال در اين جمله باشد كه :

زيرا ما بدنبال چيزي هستيم كه هرگز آنرا گم نكرده ايم ...!

+ نوشته شده توسط رضا در سه شنبه 26 شهریور1387 و ساعت 2:49 بعد از ظهر |

روانشناسي افراد از روي طرز امضاء !

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org


 

1) كساني كه به طرف عقربه هاي ساعت امضا مي كنند، انسان هاي منطقي هستند .

2) كساني كه بر عكس عقربه هاي ساعت امضا مي كنند، دير منطق را قبول مي كنند و اغلب غير منطقي هستند .

3) كساني كه از خطوط عمودي استفاده مي كنند، لجاجت و پافشاري در امور دارند .

4) كساني كه از خطوط افقي استفاده مي كنند، انسان هاي منظمي هستند .

5) كساني كه با فشار امضا مي كنند، در كودكي سختي كشيده اند .

6) كساني كه پيچيده امضا مي كنند، شكاك هستند .

7) كساني كه در امضاي خود اسم و فاميل مي نويسند، خودشان را در فاميل برتر مي دانند .

8) كساني كه در امضاي خود فاميل مي نويسند، داراي منزلت هستند .

9) كساني كه اسمشان را مي نويسند و روي اسمشان خط مي زنند، شخصيت خود را نشناخته اند .

10) كساني كه به حالت دايره و بيضي امضا مي كنند، كساني هستند كه مي خواهند به قله برسند.
 

بي شك بيان مطالب فوق كه نشات گرفته از افكار مختلف مي باشد نشانه تائيد آن نمي باشد ولي بهر حال شايد چندان هم دور از ذهن نباشد !

شما تابحال به امضاء خود دقت كرده ايد ؟

+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه 24 شهریور1387 و ساعت 3:49 قبل از ظهر |

داستاني بسيار زيبا و واقعي

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org
 

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت کامل".

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.

يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.

چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.

بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است !

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

همين امروز گرمابخش قلب يک نفر شويد... وجود فرشته ها را باور داشته باشيد

و مطمئن باشيد که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت..
.

+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه 24 شهریور1387 و ساعت 3:43 قبل از ظهر |

داستان سنگ و سنگ تراش

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org
 

روزی، سنگتراشي كه از كار خود ناراضي بود و احساس حقارت ميكرد، از نزديكي خانه بازرگاني رد ميشد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد با خود گفت : اين بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو كرد كه او هم مانند بازرگان باشد.
در يك لحظه، به فرمان خدا او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد! تا مدت ها فكر ميكرد كه ازهمه قدرتمندتر است. تا اين كه يك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد، او ديد كه همه مردم به حاكم احترام مي گذارند حتي بارزگانان.
مرد با خودش فكر كرد : كاش من هم يك حاكم بودم، آن وقت از همه قوي تر ميشدم!
در همان لحظه ، او تبديل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالي كه روي تخت رواني نشسته بود، مردم همه به او تعظيم ميكردند. احساس كرد كه نور خورشيد او را مي آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشيد چقدر قدرتمند است .
او آرزو كرد كه خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي كرد كه به زمين بتابد و آن را گرم كند.
پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت. پس با خود انديشيد كه نيروي ابر از خورشيد بيشتر است، و آرزو كرد كه تبديل به ابري بزرگ شود و آنچنان شد.
كمي نگذشته بود كه بادي آمد و او را به اين طرف و آن طرف هل داد. اين بار آرزو كرد كه باد شود و تبديل به باد شد. ولي وقتي به نزديكي صخره سنگي رسيد، ديگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت. با خود گفت كه قوي ترين چيز در دنيا، صخره سنگي است و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد.
همان طور كه با غرور ايستاده بود، ناگهان صدايي شنيد و احساس كرد كه دارد خورد ميشود. نگاهي به پايين انداخت و سنگتراشي را ديد كه با چكش و قلم به جان او افتاده است!
 

نتيجه اخلاقي اي كه از اين حكايت ميگيريم اينست كه بايد قدر موقعيت ها و لحظات زندگيمان را بدانيم و نگذاريم با زياده خواهي و تندروي كه ممكن است ناشي از نوعي حسادت نسبت به اشخاص ديگر باشد شرايطي را بوجود بياوريم كه وضعيت فعلي ما دچار مخاطره شده و در نهايت وضع از اين حالتي كه هست، بدتر هم بشود ! چون اينگونه رفتارها كه حاكي از خواسته هاي نابجا و انتظار دست يافتن به روياهاي محال است اين امكان را بوجود خواهد آورد كه به ورطه اي سوق داده شويم كه شايد ديگر راه برگشتي بوجود نيايد !

شكر نعمت، نعمتت افزون كند
کفـر ، نعمت از کفت بیرون کند

+ نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه 14 شهریور1387 و ساعت 0:37 قبل از ظهر |

نگو در خانه ی ما برق رفته
بگو در کل دنیا برق رفته

بکن یک لامپ را در خانه خاموش
نمی دانی که صد جا برق رفته ؟

تمام شهر از بالا به پایين
و از پایین به بالا برق رفته

نمی بینم ستاره در سماوات
از اینجا تا ثریا برق رفته

خداوندا به کل شهروندان
بده «صبراً جمیلا» برق رفته !

بازم هست اگه خوشت اومده برو تو ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا در دوشنبه 11 شهریور1387 و ساعت 2:38 قبل از ظهر |
چهار چیز که نمی‌توان آن‌ها را بازگرداند

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و برروی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...

مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند.

وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.

پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.»

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت ، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنش نشان دهد.

وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟»

مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد.

این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست!

او حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه  اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه  بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد...

در صورتی که خودش آن موقع که فکر می‌کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت‌هایش می‌خورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت‌خواهی نبود...

چهار چیز است که نمی‌توان آن‌ها را بازگرداند :

1.    سنگ ... پس از رها کردن!

2.    حرف ... پس از گفتن!

3.    موقعیت... پس از پایان یافتن!

4.    و زمان ... پس از گذشتن!

+ نوشته شده توسط رضا در سه شنبه 5 شهریور1387 و ساعت 8:20 قبل از ظهر |
 ماجارای طنز پیر مرد وشکارچی:    

سلام دوستان این داستانو من خودم خیلی وقت پیش شنیده بودم...خیلی برام جالب بود به خاطر همین نوشتمش خودتونم بخونین جدا ارزش خوندن رو داره .......

پیر مردی85ساله بوده که  همیشه خودشو برای معاینه وچکاب میبرده پیش پزشکش.وارد مطب میشه و وبعد از سلام علیکو احوال پرسی بادکتر..میشینه کنار دکتر..دکتر ازش میخواد که در باره وظعیت جسمیش بگه:.پیر مرد خنده کنان و خوشحال  به دکتر میگه .دکتر بهتر از این نمیشم خیلی حالم خوبه احساس میکنم هنوز جونم احساس میکنم دیگه پیر نمیشم.دکتر هم با خنده گفت:خوب حالاقضیه چیه چرا اینهمه خوشحالی.!!!پیرمرد جواب داد:والا اقای دکتر من چند وقتیه  با یه دختر 25ساله از دواج کردم.

بعدشم  قرار چند وقت دیگه بچمون به دنیا بیاد....دکتر واقعا متحیر از حرف پیر مرد!!!!!!!! میشه!!!!!

دکتر یه کم فک کرد و به پیر مرد گفت این حرف تو منو یاد یه داستان انداخت....پیر مردم گفت خوب برامون بگو

دکتر شروع میکنه.میگه:من یه رفیق دارم که اون هیچ وقت تابستونا رو برا شکار از دست نمیده.یه روز که خیلی عجله داشته بره جنگل  یهو چترشو به جای تفنگش اشتباهی بر میداره...وبه طرف جنگل حرکت میکنه..به جنگل میرسه.چند وقتی که داشته پرسه میزده .یهو یه پلنگ رو از دور میبینه که داره به طرفش میاد.!!!!!!!!!!!!!اونم سریع دستشو میبره به تفنگش(چتر)و شلیک میکنه

بنگ ....بنگ...و پلنگ کشته میشه.....!!!!!!!!!!!!!!!!پیره مرد میگه این اصلا امکان نداره.....مگه میشه ...حتما یکی دیگه تیرو زده.

دکتر میگه افرین درسته یکی دیگه تیرو زده...عین ماجرای تو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نتیجه اخلاقی: هر وقت به کاری که نتیجه عمل تو نیست  نگو که هست...

+ نوشته شده توسط رضا در سه شنبه 5 شهریور1387 و ساعت 6:9 قبل از ظهر |
چرا در آدرس اینترنتی به جای یه دبلیو سه تا میذارن؟ برانکه کار از محکم کاری عیب نمیکنی.

برای قطع جریان برق چه کار باید کرد؟ باید قبض را پرداخت نکرد.

اگه سر پرگار گیج بره چی میکشه؟ بیضی

اگه کسی قلبش ایستاده بود چه کار میکنید؟ برایش صندلی میذارید

چرا لکلک موقع خواب یک پایش را بالا میگیرد؟ چون اگر هر دو را بالا بگیرد می افتد.

چرا دود از دودکش بالا میرود؟ چون ظاهرا چاره دیگری ندارد.

چرا فیل از سوراخ سوزن رد نمیشود؟ چون آخر دمش گره دارد.

خط وسط قرص برای چیه؟ برای هنگامیست که اگر با آب پایین نرفت با پیچ گوشتی برود

+ نوشته شده توسط رضا در دوشنبه 4 شهریور1387 و ساعت 9:24 قبل از ظهر |

آیا میدانستید ؟ !


گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org


آيا ميدانستيد كه نور خورشید فقط تا عمق 400 متری آب دریا نفوذ می کند.

آيا ميدانستيد كه امریکا تا 50 میلیون سال دیگر دو نیم خواهد شد.

آيا ميدانستيد كه عدد 2520 را می توان بر اعداد 1 تا10 تقسیم نمود بدون آنکه خارج قسمت کسری داشته باشد.

آيا ميدانستيد كه فشار در مرکز خورشید تقریبا 700 میلیون تن بر 452/6 سانتی مترمربع است.

آيا ميدانستيد كه طول عمر مردم سوئد و ژاپن از دیگر ملل جهان بیشتر است.

آيا ميدانستيد كه شیشه در ظاهر جامد به نظر می رسد ولی در واقع مایعی است که بسیار کند حرکت می کند.


آيا ميدانستيد كه بقیش تو ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا در شنبه 2 شهریور1387 و ساعت 11:14 بعد از ظهر |

:: هیزم شکن و جنیفرلوپز ::

یه روز، وقتی هیزم شکن مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود تبرش افتاد تو رودخونه وقتی در حال گریه کردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟
هیزم شکن گفت که تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت پرسید:" آیا این تبر توست؟" هیزم شکن جواب داد: " نه. " فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید که آیا این تبر توست؟دوباره، هیزم شکن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟ جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد.
یه روز وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی آب
هه هه هه هه
هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟
هیزم شکن جواب داد " اوه فرشته، زنم افتاده توی آب. " فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید : زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد "آره" فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، این نامردیه" هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. میدوونی، اگه به جنیفر لوپز" نه" میگفتم تو میرفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی. و باز هم اگه به کاترین زتاجونز "نه" میگفتم تو میرفتی و با زن خودم می اومدی و من هم میگفتم آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره.

نکته اخلاقی این داستان اینه که هر وقت یه مرد دروغ میگه به خاطر یه دلیل

شرافتمندانه و مفید می باشد.

:: اینطور نیست ::

+ نوشته شده توسط رضا در شنبه 2 شهریور1387 و ساعت 3:45 بعد از ظهر |

  ضد حال های اینترنتی

                             

1- میری تو یه وبلاگی میبینی موزیک قالبش آهنگ شماعی زاده هست!

2-یه فایل زیپ دانلود می کنی به جز آنفلوانزای مرغی تمام ویروسها توشن

3-تو جستجو گر گوگل تایپ می کنی کرگدن.عکس خودتو پیدا می کنه

4-
بعد از کلی کار و خستگی میری اینترنت می بینی یاهو و گوگل هم فیلتر شدن

5-داری واسه استادت ایمیل(التماس و پاچه خواری واسه نمره) میزنی.یهو کارتت تموم میشه

6-سایت رو با هزار بدبختی تو گوگل سرچ میکنی موقع جستجو می افته صفحه 400!

7-سه ساعت یه فایل و دانلود می کنی (بدو ن DAP)به 99 در صد که می رسی یهو reset می شی.

8- لینک بالای 18 سال کلیک می کنی یهو می ری تو سایت عمو پورنگ!

                                                << حالا شما بگین ما چیکار کنیم >>

+ نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه 31 مرداد1387 و ساعت 6:35 قبل از ظهر |

آیا شیطان وجود دارد؟

و آیا خدا شیطان را خلق کرد؟

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

 

کاملش تو   ادامه مطلب  حتما نگاه کن


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه 20 مرداد1387 و ساعت 11:24 بعد از ظهر |

عكس، بيوگرافي كوتاه و گفتگو با هنرمندان سريال موفق ترانه مادري

سريالي كه اين روزها هر شب به غير از جمعه ها مخاطبان خودش رو
پاي شبكه 3 سيما منتظر ميگذاره !
 

هما روستا

متولد 1325، داراي مدرك تحصيلي فوق‌ليسانس از دانشكده هنرهاي دراماتيك بخارست و همسر كارگردان معروف تئاتر حميد سمندريان. وي پس از كسب مدرك هنرهاي دراماتيك در رشته شيمي به تحصيل پرداخت كه به دليل شرايط زندگي ناتمام ماند. خانم روستا از سال 1349 همكاري خود را با اداره تئاتر فرهنگ و هنر آغاز نمود و در همان سال نيز به تدريس در دانشكده هنرهاي دراماتيك پرداخت. (ديوار شيشه‌اي) به كارگرداني ساموئل خاچيكيان در سال 1350 اولين تجربه‌اش در زمينه سينما به حساب مي‌آيد. او در سال 1369 جايزه بهترين بازيگر را از جشنواره هنري ادبي براي بازي در فيلم (ملك خاتون) از آن خود كرد و همچنين جايزه بهترين بازيگر از جشنواره سيما براي بازي در تله تئاتر (شعبده‌باز) را به خود اختصاص داد.
 

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org


 

 

کاملش تو ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه 20 مرداد1387 و ساعت 11:13 بعد از ظهر |
 

مطالبي که مي خونيد مکالمات تلفني واقعي ضبط شده در مراکز خدمات مشاوره مايکروسافت در انگلستان هست

 * مرکز مشاوره : چه نوع کامپيوتري داريد؟ مشتري : يک کامپيوتر سفيد...

 * مشتري : سلام، من «سلين» هستم. نمي تونم ديسکتم رو دربيارم مرکز : سعي کردين دکمه رو فشار بدين؟ مشتري : آره، ولي اون واقعاً گير کرده مرکز : اين خوب نيست، من يک يادداشت آماده مي کنم... مشتري : نه ... صبر کن ... من هنوز نذاشتمش تو درايو ... هنوز روي ميزمه .. ببخشيد ...

 * مرکز : روي آيکن My Computer در سمت چپ صفحه کليک کن . مشتري : سمت چپ شما يا سمت چپ من؟

 * مرکز : روز خوش، چه کمکي از من برمياد؟ مشتري : سلام ... من نمي تونم پرينت کنم. مرکز : ميشه لطفاً روي Start کليک کنيد و ... مشتري : گوش کن رفيق؛ براي من اصطلاحات فني نيار! من بيل گيتس نيستم، لعنتي!

*مشتري : سلام، عصرتون بخير، من مارتا هستم، نمي تونم پرينت بگيرم. هر دفعه سعي مي کنم ميگه : «نمي تونم پرينتر رو پيدا کنم» من حتي پرينتر رو بلند کردم و جلوي مانيتور گذاشتم ، اما کامپيوتر هنوز ميگه نمي تونه پيداش کنه...

 * مشتري : من توي پرينت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم ... مرکز : آيا شما پرينتر رنگي داريد؟ مشتري : نه.

* مرکز : الآن روي مانيتورتون چيه خانوم؟ مشتري : يه خرس Teddy که دوست پسرم از سوپرمارکت برام خريده.

 * مرکز : و الآن F8 رو بزنين . مشتري : کار نمي کنه . مرکز : دقيقاً چه کار کردين؟ مشتري : من کليد F رو 8 بار فشار دادم همونطور که بهم گفتيد، ولي هيچ اتفاقي نمي افته ...

 * مشتري : کيبورد من ديگه کار نمي کنه. مرکز : مطمئنيد که به کامپيوترتون وصله؟ مشتري : نه، من نمي تونم پشت کامپيوتر برم. مرکز : کيبوردتون رو برداريد و 10 قدم به عقب بريد . مشتري : باشه . مرکز : کيبورد با شما اومد؟ مشتري : بله مرکز : اين يعني کيبورد وصل نيست. کيبورد ديگه اي اونجا نيست؟ مشتري : چرا، يکي ديگه اينجا هست. اوه ... اون يکي کار مي کنه!

* مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple ، و حرف بزرگ V مثل Victor ، و عدد 7 هست . مشتري : اون 7 هم با حروف بزرگه؟

 * يک مشتري نمي تونه به اينترنت وصل بشه... مرکز : شما مطمئنيد رمز درست رو به کار برديد؟ مشتري : بله مطمئنم. من ديدم همکارم اين کار رو کرد. مرکز : ميشه به من بگيد رمز عبور چي بود؟ مشتري : پنج تا ستاره.

 * مرکز : چه برنامه آنتي ويروسي استفاده مي کنيد؟ مشتري : Netscape مرکز : اون برنامه آنتي ويروس نيست . مشتري : اوه، ببخشيد... Internet Explorer

* مشتري : من يک مشکل بزرگ دارم. يکي از دوستام يک Screensaver روي کامپيوترم گذاشته، ولي هربار که ماوس رو حرکت ميدم، غيب ميشه!

 * مرکز : مرکز خدمات شرکت مايکروسافت، مي تونم کمکتون کنم؟ مشتري : عصرتون بخير! من بيش از 4 ساعت براي شما صبر کردم. ميشه لطفاً بگيد چقدر طول ميکشه قبل از اينکه بتونين کمکم کنيد؟ مرکز : آآه..؟ ببخشيد، من متوجه مشکلتون نشدم؟ مشتري : من داشتم توي Word کار مي کردم و دکمه Help رو کليک کردم بيش از 4 ساعت قبل. ميشه بگيد کي بالاخره کمکم مي کنيد؟

* مرکز : چه کمکي از من برمياد؟ مشتري : من دارم اولين ايميلم رو مي نويسم . مرکز : خوب، و چه مشکلي وجود داره؟ مشتري : خوب، من حرف a رو دارم، اما چطوري دورش دايره بذارم؟

+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه 20 مرداد1387 و ساعت 4:55 قبل از ظهر |

 

۱.  وقتي سوار اتوبوس ميشن اگه صندلي ها هم خالي باشه ميرن ته اتوبوس، تو ترافيک، چله تابستون، 1 ساعت سرپا واي ميستن، شايد بند کيفه دختره گير کنه بهشون.

۲.  وقتي تو خيابون راه ميرن، کافيه فقط يه دختري از کنارشون رد شه، گردن نيست لامسب( معذرت، آخه آدم عصبي ميشه ديگه)، مثل جغد 180 درجه گردنشون مي چرخه.

۳.  وقتي يه ماشين گيرشون مياد، پا ميشن ميرن يه جايي مثله جردن، اونجا صد بار يه خيابون رو بالا و پايين ميرن، 100 بار بوغ ميزنن و 200 بار ترمز، بعدشم ميزنن به يه پير زنه، اون موقع هستش که آخر روز ميشه.اون لحظه آرزو مي کنن که برن تو توالت عمومي خودشون رو دار بزنن.(ربطش رو به توالت عمومي خودت پيدا کن)

۴.  وقتي ميرن کوه، پشت دختره ميرن بالا از کوه، بعدش کم ميارن و رنگشون سرخ ميشه و تازه مي فهمن که دختره کوهنورد بوده

۵.  وقتي حس غرورشون گل ميکنه ميبينن دختره داره با يه پسره ديگه دعوا مي کنه ميرن جلو، با پسره دعوا ميکنن، بعدش که خوب کتکه رو خوردن مي فهمن که يارو داداشش بوده.

۶.  وقتي يه دختر کنار پسره ميشينه تو تاکسي، و پسره مي خواد استفاده ي معنوي ببره، 10 برار مسيرش رو ميره تا با دختره باشه، وقتي که دختره پياده ميشه، ميره تو رويا، اون وقته که مي فهمه به جاي ميدون وليعصر، رسيده به تجريش. و وقتي که با تاکسي بر مي گرده ، مي فهمه که تمام پولش رو داده به تاکسي قبليه، و اونجا يکم مشتمال ميبينه از راننده تاکسيه و بعدش فحشه که به خودش ميده.

+ نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه 17 مرداد1387 و ساعت 2:34 قبل از ظهر |
 
 
 
در یک اتفاق نادر یک جوان بطور همزمان با دو دختر ازدواج کرد.

بگزارش البرز یک جوان اهل کاشمر بطور همزمان با دو دختر مورد علاقه خود در یک روز ازدواج کرد.

داماد که یک پسر 16 ساله است دراتفاقی نادر دو دختر همسن و سال خودش را به عقد دائم در آورد تا رکورددار این نوع ازدواج در زیر سن قانونی کشور باشد .

این ازدواج زمانی رخ میدهد که اين جوان 16 ساله ابتدا با دختر عمه خود ازدواج کرده و بعد به دنبال عشق و احساس دیگری رفته و همین امر موجب ازدواج همزمان با دو دختر میشود.

جالب اینجاست که هر یک ازهمسران این مرد جوان از این ازدواج راضی بوده واز این اتفاق ابراز خرسندی میکنند.

گفتنی است یکی از همسران این مرد دخترعمه و دیگر نسبتی با وی نداشته است.

این اتفاق نادر در روستای دهمیان از توابع کوهسرخ شهرستان کاشمر رخ داده است .

+ نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه 17 مرداد1387 و ساعت 1:33 قبل از ظهر |
وقتي گروه نجات ، زن جوان را زير آوار پيدا كرد او مرده بود اما كمك رسانان چيني زير نور چراغ قوه ، چيز عجيبي ديدند....

همه خاطره هاي مردم چين از روز دوازدهم مه 2008 (23 ارديبهشت 87) تيره است اما آنان ديگر نمي خواهند وحشت خود در آن زمان را مرور كنند.

زلزله زدگان فقط مي خواهند لحظه هاي جاودان را به ياد بياورند.نام هاي قهرمانان بي نشان ، معمولي هستند اما يادشان تا ابد در تاريخ چين باقي خواهند ماند. زندگي آنها در گذشته عادي بود اما پس از فاجعه سي چوان خيلي ها تبديل به قهرمان شدند. شايد اين ديگر براي خودشان روشن نباشد كه چه كاري انجام دادند، اما حماسه هايي كه آفريدند همگي مردم چين را تحت تاثير خود قرار داده است.

وقتي گروه نجات ، زن جوان را زير آوار پيدا كرد او مرده بود اما كمك رسانان زير نور چراغ قوه ، چيز عجيبي ديدند. زن با حالتي عجيب به زمين افتاده ، زانو زده و حالت بدنش زير فشار آوار كاملا تغيير يافته بود. ناجيان تلاش مي كردند جنازه را بيرون بياورند كه گرماي موجودي ظريف را احساس كردند. چند ثانيه بعد، سرپرست گروه ، ديوانه وار فرياد زد: بياييد، زود بياييد! يك بچه اينجا است. بچه زنده است. وقتي آوار از روي جنازه مادر كنار رفت دختر سه - چهار ماهه اي از زير آن بيرون كشيده شد.نوزاد كاملا سالم و در خواب عميق بود. گزارش ايسكانيوز مي افزايد ، او در خواب شيرينش نمي دانست چه فاجعه اي وطنش را ويران كرده و مادرش هنگام حفاظت از جگرگوشه خود قرباني شده است.

مردم وقتي بچه را بغل كردند، يك تلفن همراه از لباسش به زمين افتاد كه روي صفحه شكسته آن اين پيام ديده مي شد: عزيزم، اگر زنده ماندي، هيچ وقت فراموش نكن كه مادر با تمامي وجودش دوستت داشت.
+ نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه 16 مرداد1387 و ساعت 4:21 قبل از ظهر |
دختري کرد سوال از مادر
که چه طمع ومزه دارد شوهر؟!
اين سخن تا بشنيد مادر
اندکي کرد تامل مادر!
گفت با خود که بدين لعبت هست
گر بگويم مزه اش شيرين است
ياغم شوي روانش کاهد!
يا بلافاصله شوهر خواهد
ور بگو يم مزه اش تلخ است
تا ابد ميکشد از شوهر دست
لا جرم گفت بدو اي زيبا
ترش باشد مزه شوهرها
دخترک در تب تاب افتاد
گفت مادر: دهانم اب افتاد
حالا شما بگوييد شوهر جه مزه اي داره    شما بگييد:؟

مزه شوهر(دخترها مواظب باشند)

+ نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه 16 مرداد1387 و ساعت 2:53 قبل از ظهر |
بيچاره دخترا اگه خوشگل باشن مي گن عجب جيگريه! اگه زشت باشن مي گن کي اينو مي گيره! اگه تپل باشن مي گن چه گوشتيه! اگه لاغر باشن مي گن چه مردنيه! اگه مودبانه حرف بزنن مي گن چه لفظ قلم حرف مي زنه! اگه رک و راست باشن مي گن چه بي حياست! اگه يه خورده فکر کنن مي گن چقدر ناز مي کنه! اگه سري جواب بدن مي گن منتظر بود! اگه تند راه برن مي گن داره مي ره سر قرار! اگه اروم راه برن مي گن اومده بيرون دور بزنه ول بگرده! اگه با تلفن کارتي حرف بزنن مي گن با دوست پسرشه! اگه خواستگارو رد کنه مي گن يکي رو زير سر داره! اگه حرف شوهرو پيش بکشه مي گن سر و گوشش مي جنبه ! اگه به خودش برسه مي گن دلش شوهر مي خواد مي خواد جلب توجه کنه ! اگه............چکار کنه بميره خوبه؟

بيچاره دخترا ...!

+ نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه 16 مرداد1387 و ساعت 2:47 قبل از ظهر |

 



ارزش خود را بدانيد . . .

يه سخنران معروف سينما , سمينار خود را با بالا گرفتن يک 20 دلاري آغاز کرد. او از 200 نفر شرکت کننده در سمينار پرسيد: "کي اين اسکناس 20 دلاري رو دوست داره ؟" دستها شروع به بالا رفتن کرد. او گفت:"من ميخوام اين 20 دلاري رو به يکي از شما بدم. اما اول بزارين يه کاري بکنم." سپس شروع به مچاله کردن اسکناس کرد. پس دوباره پرسيد: "کسي هست که هنوز اين اسکناس رو بخواد؟" باز دستها بالا رفت.
او اينگونه ادامه داد: "خب اگر من اين کار رو با اسکناس بکنم چي؟" و بعد اسکناس رو به زمين انداخت و با کفش خود شروع به ماليدن آن به کف اتاق کرد.
سپس آنرا که کثيف و مچاله شده بود برداشت و باز گفت: "هنوز کسي هست که اين 20 دلاري رو بخواد؟" اما هنوز دستها در هوا بود.
سخنران گفت: "دوستان من , همگي شما يک درس با ارزش را فرا گرفتيد. شما بي توجه به اينکه من چه بلايي سر اين اسکناس آوردم باز هم خواستار آن بوديد زيرا هيچ از ارزش آن کم نشده بود و هنوز 20 دلار مي ارزيد."
"خيلي از اوقات در زندگيمون , ما بوسيله تصميم هايي که ميگيريم و وقايعي که واسمون پيش مياد , پرتاب , مچاله و به زمين ماليده ميشيم. در اين جور مواقع احساس ميکنيم که ارزش خود را از دست داده ابم, اما مهم نيست که چه اتفاقي افتاده يا خواهد افتاد, به هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نميدهيد:تميز يا کثيف , مچاله يا صاف , باز هم شما از نظر اونايي که دوستتون دارن ارزش فوق العاده زيادي دارين." ارزش زندگي ما با کارهايي که انجام ميدهيم و افرادي که ميشناسيم تعيين نميگردد بلکه بر اساس اون چيزي که هستيم تعيين ميشه.

+ نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه 10 مرداد1387 و ساعت 0:39 قبل از ظهر |

دانستن نکات زیر درباره استفاده بهینه از رنگ‌ها خالی از فایده نخواهد بود...
برای لاغر شدن ، از بشقاب و رومیزی آبی رنگ استفاده کنید. رنگ آبی اشتها را کم می‌کند
اگر مضطرب هستید و فشار عصبی طاقت شما را بریده است، از رنگ سبز استفاده کنید. رنگ سبز آرامبخش است و فشار خون را کاهش می‌دهد
اگر بی‌حال و حوصله هستید، رنگ نارنجی را انتخاب کنید، هنگام استحمام صبحگاهی از حوله و ابزار نارنجی استفاده کنید، رنگ نارنجی بی‌حالی شما را از بین می‌برد
اگر از کم خونی رنج می‌برید، میوه‌های قرمز رنگ مانند گیلاس ، توت فرنگی و گوشت قرمز مصرف کنید
افراد افسرده لباس زرد رنگ بپوشند. غذاهای زرد بخورند و رنگ زرد را اطراف خود بجویند. رنگ زرد سطح انرژی را بالا برده و مانع افسردگی می‌شود
اگر کم خواب هستید وسایل اتاق خواب را به رنگ بنفش درآورید یا از چراغ خواب به رنگ بنفش استفاده کنید. رنگ بنفش آرامش دهنده و خواب‌آور است
اگر مشکلی پیش روی شماست، از رنگ نیلی استفاده کنید، رنگ نیلی کمک می‌کند تا بهتر بیندیشید

+ نوشته شده توسط رضا در شنبه 29 تیر1387 و ساعت 3:38 قبل از ظهر |

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود. استاد پرسید(آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟) کسی پاسخ نداد.
استاد دوباره پرسید:(آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟) دوباره کسی پاسخ نداد.
استاد برای سومین بار پرسید): آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟) برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفت:(با این وصف خدا وجود ندارد).
دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: (آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟) همه سکوت کردند.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟) همچنان کسی چیزی نگفت.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟)
وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد

+ نوشته شده توسط رضا در شنبه 29 تیر1387 و ساعت 3:36 قبل از ظهر |

ضد حال یعنی:

با ذوق و شوق می ری توی سایت مورد علاقت می بینی نوشته مشترک گرامی داری می یای سر رات چهارتا نون بربری بخر بیار!

داری موبایل داداش مثبتت رو چک می کنی بعد می بینی نوشته  z زنگ می زنی دختره بر میداره می گه ســــلام عزیزم.

می بینی نوشته  سایت 18- عکس ...کلیپ...بعد باز می کنی سایت عمو پورنگ باز می شه !

می ری تو اتوبوس بلوتوس بازی کنی  می بینی همه آقایون حاجی، خانم ها مادر بزرگ،دارن می رن دنبال مکه ای!

بابا مامانت  بهت قول یه هدیه خوب می دن وقتی برات می خرن می بینی نرم افزار آموزشی  احکام اسلامی خریدن!

در قلکت رو باز می کنی می بینی توش هیچی نیست جز یه  کاغذ که توش نوشته کپی برابر اصل!

داری واسه دوستات کلاس می ذاری ، وقتی کفشت رو در می یاری جورابات سوراخه!

ما می گیم مرگ بر آمریکا! آمریکایی ها می گن خدا شفاشون بده!

تو ایستگاه های بی آر تی میخوای کلاس بذاری به جای بلیت کارت متروی 2000 تومنی میندازی تو سبد.

موقع بالا رفتن از پله برقی مترو جلو 10 تا دختر سه بار بخوری زمین!!

داری با ام پی تری پلایر آهنگ گوش میدی یهو نوار جمع کنه!!

داری تو خیابون به یه دختر تیکه میندازی میبینی از خواهرای کاراته کار گروه ارشاد نیرو انتظامیه.

نیم ساعت منتظر دانلود نرم افزار 5 مگا بایتی هستی سر درصد 98 برق بره!

داری آهنگ جدید محسن چاوشی گوش میدی ببینی یهو ابی و داریوش هم باهاش هم خونی کردن.

واسه خواستگاری کلی تیپ زدی وسط راه پلیس ارشاد از خیابون جمت کنه.

فیلم 3 ساعته خانوم و آقای اسمیت رو توی تلوزیون میبینی اولش میزنه  36 دقیقه.

+ نوشته شده توسط رضا در جمعه 28 تیر1387 و ساعت 3:32 قبل از ظهر |
1. هر پسري فقط يه دوست دختر داشت .. ( و از اونجايي که تعداد دخترا خيلي بيشتر از پسرهاس سر خيلي از دخترا بي کلاه ميموند ( البته الانم هستا. ) و لذا جنگ جهاني سوم و چهارم بين دخترا اتفاق مي افتاد .!!
 2. هر پسري يک هفته اول دوستي به خواستگاري ميرفت پس در اين صورت دوران خوش دوستي و استرس قرار و تلفن از بين ميرفت !
 3. فشار بر روي دختران براي قبول شدن در دانشگاه بيشتر ميشد ... کار به گيس و گيس کشي کشيده ميشد !
 4. بوي ترشي کشور رو بر ميداشت لذا براي شهرداري مشکلاتي زيادي به وجود ميومد !!
 5. ازدواج براي دختران تبديل به آرزو و رويای شبانه ميشد (البته الانم هستا) !!
 6. براي گرفتن گل از دست عروس خين و خين ريزي راه ميافتاد !
 7. مانتوها تنگ تر جورابها کوتاه تر و شلوارها برموداتر ميشد !!
 8. شوهر مثل قند و شکر کوپني ميشد وبراي گرفتن اون صفهاي طولاني بوجود ميومد !
 پس نتيجه ميگيريم که اگه پسرا همين طوري بي جنبه بمونن هم واسه دخترا بهتره هم واسه تمدن بشري !
+ نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه 27 تیر1387 و ساعت 6:41 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM